| ساعت ۱۱:٤۳ ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۳ |
|
استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ۵٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١۵٠ گرم. |
| ساعت ٤:٥٠ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٩ |
|
از خدا خواستم مصائب مرا حل کند و خدا گفت: نه! او فرمود: حل مشکلات تو کار من نیست، من به تو عقل دادم و تو با توکل به من به مراد مقصود می رسی از خدا خواستم غرور مرا بگیرد و او گفت: نه! او فرمود: باز گرفتن غرور کار من نیست بلکه تویی که باید آنرا ترک کنی از خدا خواستم به من شکیبایی عطا کند و او گفت: نه! خدا فرمود: شکیبایی دست آورد رنج است و به کسی عطا نمی شود باید آنرا به دست آورد از خدا خواستم به من سعادت بخشد و خدا گفت: نه! خدا فرمود: خود باید متعالی شوی اما به تو یاری میرسانم تا به ثمر بنشینی از خدا خواستم مرا کمک کند تا دیگران را به همان اندازه که او مرا دوست دارد دوست بدارم خدا فرمود: آفرین بالاخره مقصود اصلی را دریافتی از او نیرو خواستم او مشکلات را جلوی پایم گذاشت تا قویتر شوم از او حکمت خواستم او مسائل بسیاری به من داد تا حل کنم از او شهامت خواستم او خطر را در مقابلم قرار داد تا از آن بجهم از او عشق خواستم انسانهای دردمند را سر راهم قرار داد تا به آنها کمک کنم از او کمک خواستم به من فرصت داد هیچ یک از خواسته هایی که داشتم دریافت نکردم اما به آنچه نیاز داشتم رسیدم |
| ساعت ٢:۱٩ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۸ |
|
|
| ساعت ٩:۱٧ ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٩ |
|
جای پای شیطان
![]() در دل درختزارهای انبوه کاج در «ایندین لند» آمریکا زمینی دایره شکل و تیرهرنگ به چشم میخورد که هیچ گیاهی در آن نروییده است. کسانی که برای نخستین بار از کنار این دایره عبور میکنند بلا درنگ میاندیشند چه چیزی سبب شده است این قطعه زمین آینقدر با اطراف خود در تضاد باشد. خاک تیره این منطقه آنقدر سفت است که دسته تبر هر کسی را که بر آن ضربه بزند میشکند. هیچ اثری از حیات در آن یافت نمیشود. نه کرم خاکی، نه سوسک و نه حتی یک دانه علف در آن به چشم نمیخورد. حتی حیوانات هم به آن داخل نمیشوند و آن را دور میزنند. بدتر از همه اینکه میگویند اگر کسی وسط دایره بایستد احساس عمیقی از ترس، دلهره و تهوع بر او مستولی میشود. اگر سنگ یا چوب روی آن قرار دهید و بروید، روز بعد که بازگردید اثری از آن سنگ و چوب به چشم نمیخورد. ولی این جا چه اتفاقی افتاده است؟ آیا این دایره جایگاه شیطان است؟ سرخپوستان این منطقه اینطور فکر میکنند. آنها معتقدند این دایره جای پای شیطان است. افسانههای کهن حاکی از آن است که این دایره لمیزرع زمانی محل به مجازات رساندن محکومین سرخپوستان بوده است. به همین دلیل ارواح شیطانی همیشه در آن محل پرسه میزنند و منتظر روحهای محکوم شده هستند. سرخپوستان میگویند شبهایی که ماه در آسمان نیست و هیچ بادی نمیوزد و هیچ صدایی از درختان اطراف به گوش نمیرسد، وقتی همه چیز در حال سکون است، در آن هنگام شیطان خود را در آن جا نشان میدهد. منبع: از یک گروه اینترنتی خارجی اسمش رو نمی دونم( ژاپنی )به خدا بفهمم چی نوشته می گم.....! این مطلب از سایت ارواح کپی برداری شده
|
| ساعت ۱٢:٤٩ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۸ |
|
| ساعت ۸:٤۳ ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٦ |
|
مهم این نیست که هستی، آن چه اهمیت دارد این است که همیشه
عشق بورزی و آن چه تو را باید شادمان کند این است که روزت را با عشق آغاز کنی و شب هنگام با یاد عشق سر به بالین بنهی محبت و صداقت باید هسته مرکزی همه کارهای تو باشد و از درون و برون یکی شوی مثل نفس کشیدن که همه اعضا با هم به اتحاد می رسند در رساندن دم به بازدم عشق گوهری است بس زیبا و فریبا و هنرمند واقعی در زندگی کسی است که با تراش محبت و صداقت آن را چونگینی برانگشت عشق روح خود کند . کسی که موهبت عشق را باور دارد و به خاطر آن به تمنای نفس پشت می کند در واقع خدا را شناخته و با توسل به عشق الهی خود را از هر رویدادی نا خوشایندی دور می کنددر گنجینه روزگار رازی با ارزش تر از مهر ورزیدن نخواهی یافت و هیچ چیز درد دنیا بر مسندی بالا تر از نور محبت بر قلب کسی نمی نشیند خدا خود مظهر عشق و بخشش است و فقط با یک زبان باید بااو سخن گفت زبان دل مهربان زبان دل بخشنده و بی کینه .... هیچ به این اندیشیده ای که به نام خدا چه کارها را نمی توان کرد آری تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما کینه دوست را به دل بگیری تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما به وفاداری دوست توجه نکنی تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما آبروی دوست را بر باد دهی و ویرانش کنی در یاب که اگر به نام خدا می گویی یعنی عاشقی و عاشق یعنی ع:عطر وجودت روح نوازاست ا:ایثار مثل زدنی است ش:شهره به مهربانی داری و... ق:قناری خوش الحان روضه رضوانی حالا بگو چه کم داری؟ مطمئن تر از این کشنی چه دیده ای که از دریای مهر ورزی می هراسی ؟ قسم به هر چه درد مند در این دنیاست عاشق بمان به سوز دل عاشق که تنها مرهم زخم دل تنهای دوست توی عاشق بمان محبت کن و بدون چشمداشت ببخش دل را به خدا بسپار برایش دلبری کن آری با مهربانی توجه اش را به خودت جلب کن با عفو وراهایی نگاهش را معطوف خود کن با خیر خواهی درهای رحمتش را به روی خود بگشا و در انوار نورانی حکمت الهی اش غر ق در سرور شو این عطر مشام انگیز الهی بر روح و روان تو به خیر و خوشی باد |
| ساعت ۱٢:٢٩ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٤ |
|
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردندوقتی به موضوع ((خدا)) رسیدآرایشگر گفت : من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد:مشتری پرسیدچرا باور نمیکنی؟:آرایشگر جواب دادکافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود نداردبه من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود داشت نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میداد این همه درد و رنج و جود داشته باشدمشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمیخواست جر و بحث کندآرایشگر کارش را تمام کرد ومشتری از مغازه بیرون رفتبه محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بودمشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد:و به آرایشگر گفت میدانی چیست! به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند:آرایشگر گفت چرا چنین حرفی میزنی؟من اینجا هستم. من آرایشگرم همین الان موهای تو را کوتاه کردم:مشتری با اعتراض گفتنه. آرایشگرها وجود ندارندچون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که بیرون است. با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشدآرایشگر: نه بابا ! آرایشگرها وجود دارندموضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنندمشتری تائید کرد: دقیقا نکته همین است!خدا هم وجود داردفقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردندبرای همین است که این همه درد و رنج در دنبا وجود دارد.... |
| ساعت ۱٢:۳٠ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٢ |
|
|||
| ساعت ۱٠:٤٠ ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۱ |
|
خدای خوب و واقعی
از معجرات الهی این است که ناپیداست و با وجود این قابل پرستش و ستایش است و برخی او را پیرمرد ریش سفیدی پنداشته اند که در آسمان ها بر تختی تکیه زده ، اما هیچ کس ادعا نکرده که او را به دیدة چشم دیده است . هر چند اثبات وجود خداوند در دادگاه حقوقی حقیقت محال است ، اما بیشتر مردم او را می پرستند و باور دارند . طبق آمار موجود 96 درصد مردم جهان به خدا ایمان دارند . این موضوع ثابت می کند ، که خلاً عظیمی میان این باور و چیزی که اساس زندگی روزمرة ما را تشکیل می دهد ، وجود دارد . ماباید چاره ای برای از بین بردن این خلاً بیندیشیم . دلایل و مستنداتی که در دست داریم چیست ؟ آنچه به عنوان واقعیت مادی تجربه می کنیم ، در قلمرویی ناپیدا ، ورای زمان و مکان پدید آمده ، قلمرویی که با سکوت ادراک شده و با انرژی و آگاهی ، وجود یافته است . این منشأ ناپیدا در پدیده های موجود ، خود تهی و خالی نیست ، بلکه مشأ خلقت و آفرینش است . پدیده ای است که این انرژی را خلق می کند و سامان می بخشد و بوده های بی شکل و پراکندة ابرهای کوانتومی را به ستارگان ، کهکشان ها ، جنگل های بارانی ، آدمیان ، افکار ، احساسات ، عواطف ، خاطرات و خواسته های انسانی تبدیل می کند . ما در این کتاب خواهیم دید که امکان شناخت این وجود لایتناهی به صورت مجرد ممکن نیست ، بلکه باید با او همدل و یگانه شد . در این صورت است که افق ذهن ما به سوی واقعیت های تازه ای گشوده خواهد شد و ما خداوند را تجربه خواهیم کرد . چون خداوند نامتناهی است ، خدایی او را به زنانگی یا مردانگی منسوب کردن نوعی عادت و درک انسانی است . مهم ترین چیزی که باید به آن توجه کنیم این است که اگر خدا وجود دارد ، یعنی می توان او را تجربه کرد ، می توان او را شناخت . این نکتة بسیار مهمی است ، چون در هر صورت خدا ناپیدا و نامحسوس است واگر بارقه های وجودی او در این جهان مادی به چشم نمی خورد شاید برای همیشه ناشناخته باقی می ماند . ما خدا را به صورت انسان مجسم می کنیم تا به این ترتیب با تشابه به خودمان او را بیشتر بشناسیم . پس در این صورت او همچون انسان خویشتندار و بی مهری بوده باشد ، که با وجود ملاحضة عشق پرشور ما این طور خود را از ما پنهان می کند . چه عاملی ما را به نیک خواهی و مهرورزی موجودی معنوی مؤمن کرده ، در حالی که تاریخ هزاران سالة ادیان ، سراسر کینه و خونریزی بوده است ؟ ما نیاز به الگویی جدید داریم ، طرح ساده و سه قسمتی که آورده ایم ، جوابگوی عقل سلیم ما در برابر دیدگاه ما از خداست . این طرح که بر مبنای واقعیت تنظیم یافته به این شرح است : این طرح رد لایة فوقانی و زیرین خود چیز نازه ای ندارد . در این الگو هم ، خدا ورای جهان مادی و جدا از آن است . خدا ورای ما است ، وگرنه ما مثل کتاب آفرینش او را می دیدیم که دراطراف ما قدم می زند . فقط مرحلة میانی الگوی ما ، که مرحلة گذار نام دارد جدید یا نامتعارف است . مرحلة گذار به طور ضمنی به ملاقات خدا و انسان در زمینة مشترکی اشاره دارد . معجزه های به وقوع پیوسته در بینش معنوی ، فرشتگان ، روشن بینی و شنیدن ندای الهی ، همه پدیده هایی خارق العاده و دراواقع پلی بین این دو جهان اند . اگر چه همة اینها واقعیت دارند ، ولی در عین حال جزئی از نظام علت و معلول به شمار نمی روند . برای وجود معجزات و فرشتگان هیچ دلیل آشکاری نیست ، حتی بینش های معنوی هم ممکن است در هر مقطعی و بنا به دلایلی تأیید نشوند . ذهن منطقی ، سرسختانه و بر درک خود از بعد مادی جهان پای می فشارد . تصور نمی کنم ، قدیسان و عارفان تفاوت چندانی با مردمان عادی داشته باشند . وقتی به فضای ملموس و واقعی که درآن قرار داریم دقت کنیم ، مرحلة گذار ذهنی به نظر می رسد ، این مرحله ای است که حضور الهی حس یا مشاهده می شود . هر رویداد ذهنی باید در مغز رخ دهد ، چون برای هر تجربة ذهنی میلیون ها سلول عصبی مغز فعالیت می کنند . اینک جستجوی ما وارد مرحله ای شده است که وعده کرده بودیم : واکنش الهی : نور و حضور الهی هنگامی واقعیت می یابد که آن را به پاسخی ذهنی تبدیل کنیم . من این مرحله را « واکنش الهی » می نامم . بینش معنوی ، الهام و مکاشفه ای اتفاقی نیست . اینها به هفت رویدادی که در مغز رخ می دهد مربوط می شوند . این واکنش ها بسیار بیشتر از باورهای شما وجود دارند ، اما همة آنها باعث ارتقای باورهای شما می شوند و مانند پلی میان جهان مادی و ماورای طبیعی ، که ماده هستی خود را از دست میدهد و روح پدیدار می شود ، قرار می گیرد : واکنش جنگ یا گریز : واکنشی است که باعث می شود ما درمواجهه با خطر جان سالم به در ببریم . این واکنش به خداوند مربوط می شود ، زیرا می خواهد از ما محافظت کند . ما نیز به خداوند ایمان می آوریم چون می خواهیم باقی بمانیم . واکنش فعال : این واکنش ابتکار مغز برای کسب هوبت فردی است . علاوه بر میل به بقا ، هر فردی در پی نیازهای « من ، مال من » است . این واکنش ، غریزی است و از این جا است که خدای جدیدی به وجود می آید ، خدایی که توانا و قادر است و قوانین و اصول در دست اوست . ما به این خدا روی می آوریم چون به کسب کردن ، رسیدن و رقابت نیاز داریم . واکنش آگاهی غیر فعال : ذهن در حال فعالیت و استراحت ، وقتی به آرامش نیاز داشته باشد ، واکنش آگاهی غیر فعال را بروز می دهد . تمام بخش های مغز به طور متناوب در حال کار و آرامش است . جانشین آسمانی آن خدایی است که به ما آرامش می بخشد . او در لابه لای همة کارها و امور دنیایی به ما آرامش می بخشد ، ما را متوجة خدا میکند ، چون می خواهیم امور دنیای مادی « در این گیرو دار و کشاکش بی پایان » ما را غافل نکنند . واکنش شهودی : ذهن در پی کسب آگاهی است ، « هم از درون و هم از بیرون . » دانش بیرونی ، عینی است ، اما علم درونی ، شهودی است . خدایی که به این واکنش پاسخ می گوید خدایی فهیم و بخشنده است . ما به او نیاز داریم تا بر حق بودن دنیای درونی ما گواهی بخشد . واکنش خلاقه ک مغز انسان توانایی ابداع چیزهای جدید و کشف واقعیت های نوین را دارد . این نیروی خلاقه در ظاهر منشأ خاصی ندارد ، تنها پدیده ای ناشناخته است که ناگهان منجر به ظهور فکری جدید ، می شود . ما به آن الهام می گوییم و نقطة مقابل آن ، پروردگاری است که جهانو جهانیان را از نیستی خلق می کند . ما در گریز از سر گشتگی های مان از زیبایی و پیچیدگی های متداول هستی ، به او پناه می بریم . واکنش اسرارآمیز : مغز به طور مستقیم با « بور » ارتباط برقرار می کند . همان شکل ناب آگاهی که در ما احساس شادمانی و موهبت پدید می آورد . این پدیده به شکلی مرموز متجلی می شود و خالق آن بسیار والا و متعالی است . او شفا می دهد و معجزه می کند . ما به این بعد خداوندی نیاز داریم تا اثبات کنیم ، که نیروهای ماوراء الطلبیعه در کنار واقعیت های ملموس و روزمرة مادی ، حضور دارند . واکنش مقدس : مغز از سلولی بارور شده ، که هیچ پدیده ای چون نغز در آن نبوده و فقط ذره ای از حیات درآن بوده است به وجود آمده . اگر چه میلیادرها سلول عصبی از همان ذرةحیات منشأ یافته ، اما از نظر سادگی و بی آلایشی به همان شکل بکر و اولیه بوده اند . در برابر این واکنش خدایی ناب و خالص حضور دارد که جز خیر نمی خواهد . ما به اونیاز داریم ، چون بدون این سرچشمة پاکی و نیکی ، وجود ما بی پایه و اساس می شود . این هفت واکنش در سفربی پایان انسانیت برای مان ضروری و مفید هستند و بناهای استوار دین را تشکیل می دهند . در مقایسة دو ذهعن با یکدیگر ، برای مثال موسی و بودا ، مسیح و فروید ، سن فرانسیس و مائو ، هر کدام از آنها دیدگاهی را نسبت به واقعیت مطرح می کنند وخدایی را متناسب با آن می ستایند ومی پرستند . هیچ کس نمی تواند خدا را فقط مختص به خود بداند . ما به تعداد تجربه های انسانی گوناگون ، اندیشه وباوی داریم . بی دینان نیاز به خدای خود دارند ، خدایی که حضور و وجود ندارد ، در حالی که در سوی دیگر پروردگار عرفان قرار دارد ، خدایی که عشق ناب و نور مطلق است . فقط مغز می تواند این دامنة گستردة خدایان را به خود جای دهد . ممکن است بی درنگ بگویید که این ذهن آدمی است که خدایان مختلفی درست می کند ، نه فقط مغز . من کاملاً با شما موافق ام ، اما در گذر زمان ذهن در خلق تمام این مفاهیم مقدم بر مغز عمل می کند . در حال حاضر مغز برای ما تنها راه مشخص ورود به ذهن است . در فیلم های کارتونی وقتی شخصیت فیلم فکر ، بکری می کند ، لامپ بالای سر او روشن می شود ، اما در زندگی واقعی این طورنیست . ذهن ، بدون مغز به همان اندازة خدا ناپیدا و نادیدنی است . رسیدن به آنچه می خواهید هفت مرحلة کامیابی خدا نام دیگری برای آگاهی نامتناهی است . برای به دست آوردن هر خواسته ای در زندگی بخشی از این آگاهی لازم است و باید به کار گرفته شود . به عبارت دیگر خدا همیشه حاضر است . هفت واکنش ذهن انسان راه هایی برای جذب جنبه های الهی هستند . هر مرحله از کامیابی ، حقیقت الهی را درهمان مرحله به اثبات می رساند . مرحلة ا : واکنش جنگ یا گریز از طریق خانواده ، اجتماع ، حس تعلق و آسایش های مادی احساس کامیابی می کنید . مرحله 2 : واکنش فعال کسب موفقیت ، قدرت و مقام ، تأثیر بر دیگران و رضایتمندی های نفسانی دیگر به شما احساس کامیابی می بخشد . مرحلة 3 : واکنش آگاهی غیر فعال با آرامش ، تمرکز ، پذیرش فردی و آرامش درونی به کامیابی می رسید . مرحلة 4 : واکنش شهودی بینش ، همدلی ، رفع نیاز دیگران و بخشش سبب کامیابی شما می شوند . مرحلة 5 : واکنش خلاقه با الهام ، خلاقیت در هنر یا دانش ، اکتشاف و نوآوری به کامیابی حاصل می شود . مرحلة 6 : واکنش اسرار آمیز کامیابی شما با فروتنی ، عاطفه ، ایثار و فداکاری و عشق همگانی حاصل می شود . مرحلة 7 : واکنش مقدس شما با رسیدن به کمال و یگانگی با خداوند با کامیابی می رسید . درک این نکته ، بسیار مهم ، است ، که روح همواره درجریانی پیوسته درگیر است . در هزارتوی ناپیدای روح بسیاری از رازها معنا می یابد . مثلاً این جملة معروف از وادها را درنظر بگیرید : « آنها که آن را دریافتند لب از سخن فرو بستند و آنها که لب به سخنن گشودند هیچ از آن نیافته اند » . در این جا راز در واژة « آن » پنهان است . اگر « آن » به معنای نوعی مکاشفه و شهود باشد ، ما در تمام زندگی تلاش می کنیم تا به فردی که به « آن » یقین دارد ، ایمان بیاوریم . اما اگر « آن » به معنا مکانی معود باشد ، آدمی توانایی رسیدن به آن را دارد ، یأس و ناامیدی بی معناست . بدون تردید آن مکان را خواهید یافت . « دربارة آن حرف نزنید ، پیش بروید ! » باید توصیة معقولی باشد . 4هفت مرحلة معجزه معجزة آشکار شدن نیرویی وراء حواس پنج گانه است . هر چند تمام معجزات در مرحلة گذار روی می دهد ، اما در هر سطحی متفاوت است . به طور کلی معجزات بعد از واکنش چهارم و پنجم ذهن بسیار « فراطبیعی » می شوند . هر معجزه ای با روح رابطه ای مستقیم دارد . مرحلة 1 : واکنش جنگ یا گریز معجزه ها شامل ، سالم ماندن از خطرهای بزرگ ، نجات یافتن از مرگ حتمی و محافظت های الهی می شود . مرحلة 2 : واکنش فعال معجزه ها شامل نوآوری های خارق العاده ، موفقیت ، مهار جسم و ذهن می شود . مرحلة 3 : واکنش آگاهی غیر فعال معغجزه ها شامل : همزمانی ها . توانمندی های زاهدانه ، پیش آگاهی غیبگویی ، احساس حضور خداوند و فرشتگان می شود مرحلة 4 : واکنش شهودی معجزه ها شامل : ارتباط ذهنی ، ادراک فراحسی ، آگاهی از گذشته یا آینده و قدرت پیشگویی می شود . مرحلة 5 : واکنش خلاقه معجزه ها شامل : الهام الهی ، نبوغ هنری ، احساس کامیابی و سهولت دستیابی به خواسته ها ( برآورده شدن آرزوهای فرد ) می شود . مرحلة 6 : واکنش اسرار آمیز معجزه ها شامل : شفا بخشی ، تغییر و تحول های مادی ، تجسم و ادراک ماوراء الطلیعه و کارهای خطیر فراطبیعی می شود . مرحلة 7 : واکنش مقدس معجزه ها شامل : شواهد درونی ، کرامات و اشراق می شود . برگرفته از سایتwww.loo3.com |
| ساعت ۸:٢٢ ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٠ |
|
چگونه همیشه به یادت باشم وقتی که فقط در رنجها صدایت می کنم ؟ و چگونه صدایت کنم در حالی که می دانم فاصله ،توهمی بیش نیست. وقتی که فکرش را می کنم اگر قطره آبی کم بود کل هستی احساس تشنگی می کرد، دستم نمی رود گلی را بچینم مبادا ستاره ای لطمه ببیند . اگر زندگی ام انطور است که می خواهی ، بی قراری ام را کنار می گذارم و آرام می گیرم. چگونه به جستجویت بیایم ای خدا ؟ کجا دنبالت نگردم؟ وقتی همه جا هستی ، حتی یک قدم هم نمی توانم بردارم . در خودم می مانم و انتظار می کشم تا تو خود آیی . اشکهایم را عاشقانه به پایت می ریزم تا قدمت را روی چشمانم بگذاری و به محراب قلبم وارد شوی . می خواهم با سرور و جاودانگی هم پیمان شوم چرا که غربت و تنهایی ام کل هستی را دلتنگ می کند.وقت پریشانی ، به آرامش رود و درخت و پرنده که همیشه به یادت هستند غبطه می خورم. مگذار عمرم به < آماده کردن> بگذرد و در کنار چمدان توشه ام حیران بمانم که کجا بروم ؟ بعد از این همه تلاش برای داشتن همه چیز در دنیا چرا درهً ژرف تهی بودن در مقابلم ظاهر شده ؟ من آماده ام ، اما برای رفتن به کجا؟ به من بگو کجا به انتظارم نبوده ای که بخواهم بیایم ؟ برای تو که مرا ، چمدان و راه را خوب می شناسی سوغات چه بیاورم و از سفر چه بگویم که ندانی ؟نمی خواهم سرم به سنگ یاًس بخورد و دنیا فریبم دهد . من که می دانم هر چه هست روزی ناپدید می شود چرا دل به فانی دهم ؟ نشانه هایت را دیدم اما در آنها نمی مانم ، باورت کردم.جوانی در من هر روز بیشتر محو می شود. پیری ام را متحیر و غمگین نکن . مگذار در ناتوانی با خاطرات جوانی ام آه بکشم و در صف انتظار مرگ زانوهای ناتوان بلرزد. خدایاهمواره با من بمان و تنهایم مگذار . بگذار نخی به انگشتانم ببندم تا هرگز فراموشت نکنم که تجربهً آرامش تنها با تو میسر است .. |
| ساعت ۸:۱۸ ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٠ |
|
سال نو بر همه دوستان مبارک
|
| ساعت ٩:٥٤ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٦ |
|
نامه ای به خدا
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: نامه ای به خدا با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود: خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن. کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا ! همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود: خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند. |
| ساعت ٩:٥۱ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٦ |
|
شهادت امام حسن عسگری(ع) بر شما دوستان خدا و خدمت آقا امام زمان تسلیت باد. التماس دعاااااااااااااااااااا |
| ساعت ۱:٠٥ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٥ |
|
امام رضا (ع): به دیدن یکدیگر روید تا یکدیگر را دوست داشته باشید و دست یکدیگر را بفشارید و به هم خشم نگیرید. (بحارالانوار،ج78،ص 347) امام رضا (ع) : هیچ بنده اى حقیقت ایمانش را کامل نمى کند مگر این که در او سه خصلت باشد: دین شناسى، تدبر نیکو در زندگى، و شکیبایى در مصیبتها و بلاها. (بحار الانوار، ج 78، ص 339، ح1 ) امام رضا (ع) : آن کسى که نفسش را محاسبه کند، سود برده است و آن کسى که از محاسبه نفس غافل بماند، زیان دیده است. (بحار الأنوار، ج 78، ص 352، باب 26، ح 9)امام رضا (ع) : هر کـس به رزق و روزى کم از خدا راضى باشد، خداوند از عمل کم او راضى خواهد بود.
(بحـارالانـوار،ج 78،ص 357) امام رضا (ع) : هر کس اندوه و مشکلى را از مومنى بر طرف نماید خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش بر طرف سازد. (اصول کافى، ج 3، ص 268) امام رضا (ع) : هر کس ماه رمضان یک آیه از کتاب خدا را قرائت کند مثل اینست که درماههاى دیگر تمام قرآن را بخواند.(بحار الانوار ج93، ص346) امام رضا (ع) : روز غدیر در آسمان مشهورتر از زمین است.(مصباح المجتهد،ص 737) امام رضا (ع) : دوست هرکسی عقل اوست و دشمن هر کس نادانی اوست.(جهاد النفس، ح82) امام رضا (ع) : مبادا اعمال نیک را به اتکاى دوستى آل محمد(ص) رها کنید، مبادا دوستى آل محمد(ص) را به اتکاى اعمال صالح از دست بدهید، زیرا هیچ کدام از ایـن دو ، به تنهایى پذیرفته نمى شود.( بحارالانوار،ج78،ص348)امام رضا (ع) : حد توکل چیست؟ حضرت فرمودند: اینکه با وجود خدا از هیچ کس نترسی.(جهاد النفس،ح 292)امام رضا (ع) : از ما نیست آن که دنیاى خود را براى دینش و دین خود را براى دنیایش ترک گوید. (بحارالانوار،ج۷۸،ص۳۴۶)امام رضا (ع) : به بسیاری نماز و روزه و زیادی حجّ و احسان و زمزمهشان در شب منگرید بلکه به راستی سخن و امانت داریشان بنگرید.(عیون اخبار الرضا2،ص51)امام رضا (ع) : نیکوترین مردم از نظر ایمان، خوش خلقترین و با لطفترین آنها نسبت به اهل خویش است.(عیون اخبار الرضا2، 38) امام رضا (ع) : ایمان یک درجه بالاتر از اسلام است, و تقوا یک درجه بالاتر از ایمان است و به فـرزنـد آدم چیزى بـالاتـر از یقیـن داده نشده است.(تحف العقول، ص445) امام رضا (ع) : گمان نیکو به خداوند داشته باش زیرا خداوند عز و جل می فرماید: من در نزد گمان بنده ام حاضرم پس بنده ام جز گمان خیر به من نداشته باش.(جهاد با نفس، ح 147) امام رضا (ع) : از پدر بزرگوارش روایت فرمود که: امیرالمومنین فرموده اند : بوسیله ی استغفار خود را خوشبو کنید ، مبادا بوی بد گناهان شما را رسوا کند. (جهاد با نفس، ح 790) امام رضا (ع) : تواضع آن است که آنچه را که دوست می داری مردم به تو عطا کنند، تو به مردم عطا کنی.(جهاد با نفس،ح۲۸۹
التماس دعااااااااااااااااااااااااااااااا |
| ساعت ۱٢:۳۱ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٠ |
|
برای اجابت دعا چه باید کرد؟
|
| ساعت ٩:۱٧ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٩ |
|
سکوت های خداامروز صبح از شما می خواهم اندکی درباره سکوت خدا در زندگی خود و جماعت هایمان تامل کنیم . اما پیش ازصحبت درباره سکوت ، مایلم همه چیز برای ما واضح باشد: من ایمان دارم که خدا در عیسی سخن می گوید، من ایمان دارم که او توسط روح خود با ما سخن می گوید، من ایمان دارم که کتاب مقدس کلام و سخن خدا است ، من ایمان دارم که خدا قوم را از طریق کلام خود راهنمایی می کند. ما به کلام گوش می دهیم و آن را می پذیریم ، ولی در عین حال باید پذیرفت که زمانهای مربوط به سکوت خدا نیز به همین اندازه دارای اهمیت هستند. ما این سکوتها را درکتاب مقدس ، در زندگی بنی اسرائیل و در زندگی خودمان مشاهده می کنیم . البته تفاوت بین سخن و سکوت مشابه تفاوت میان تاریکی و روشنایی نیست ، بلکه همانند فاصله های بین خطوطی هستند که رابطه ما را با خدا تنظیم می کنند. در زبان عبری کلمه "دور" که به معنی "کلمه یا سخن " است ، معنی "عمل و اقدام " را نیز دربر دارد. من به یاد شمعون پیر می افتم ، مردی که در صحن معبد این نوزاد هشت روزه را می بیند. او کودکی را می بیند که هنوز قادر به سخن نیست - هیچ می دانید کلمه فرانسوی "Enfant" از واژه لاتین "Infans" است که معنی آن "بی سخن " است ؟ - اما با این وجود او متوجه می شود که این بی سخن یا این بی کلمه همان کلمه خدا است . ما درباره زندگی این کودک ، این به اصطلاح بی سخن که کلمه خدا است چه می دانیم ؟ اگر بخواهیم محاسبه کنیم خواهیم دید که فقط درباره بیست ویک روز از زندگی او مطلع هستیم . با توجه به اینکه او سی و سه سال در این کره خاکی زندگی کرد،بیست و یک روز بسیار کم است . تازه درباره همین بیست و یک روز هم اطلاعات اندکی داریم . تنها استثناء می توانددرباره هشت روز آخر باشد که در این مورد هم اطلاعات ما بسیار کلی است . سکوتها چقدر بیشتر هستند در مقابل سخنها! اگر چه عیسی سخن می گفت ، اما اغلب با سکوت خود مردم را به پیش روی وامی داشت . سکوت را، چیزی نگفتن ، چیزی ننوشتن و چیزی بیان نکردن معنی کرده اند. به همین خاطر است که معمولا سکوت را مترادف عدم حضور دانسته اند. این نظر ژان پل سارتر بود. او می گفت :"خدا سکوت می کند پس وجود ندارد". زمانی که ما شهادت می دهیم معمولا با این سوال روبر رو می شویم : پس چرا خدا همچنان سکوت می کند؟ به نظر بهتر می آمد اگر خدا گاه گاهی یک کنفراس مطبوعاتی ترتیب می داد. در این صورت می گفت :"نظر من در رابطه با تحولات کزو وایرلند به این شکل است . نظر من در رابطه با مشکلات اقتصادی فلان منطقه از این قرار است ، الان به شما توضیح می دهم ." - توجه داشته باشید که خدا این کار را نمی کند، بلکه همیشه کسی پیدا می شود که بجای خدا این کار را بکند! - چرا در جهان این همه ظلم وجود دارد و چرا خدا همیشه سکوت می کند؟ زمانی که در مقابل این پرسشها قرار می گیریم ، می کوشیم از طریق استدلالات بشری خود از بروز تنش درونی در خودمان پرهیز کنیم .اگر موضوع سکوت در کتاب مقدس را با نگاهی پرسش گرانه بررسی کنیم ، متوجه می شویم که در زبان عبری سه خانواده از کلمات درباره این کلمه وجود دارد. این سه خانواده تداعی کننده سه نوع سکوت هستند.زمانی که در برابرسکوتهای خدا دچار کشمکش درونی می شویم باید بین این سه سکوت تمایز قایل شویم :1- خانواده اول به طور خاص به زمان قبل از ظهور مسیح مربوط می شود، این سکوت به مرگ مربوط است . پیش از آمدن عیسی ،مرگ به عنوان مکان سکوت معرفی می شود. سرزمین مردگان ، مکان سکوت است . در مزمور شش "sheol" همان مکان سکوت است . تصاویر زیادی ملاحظه می شود. فرود آمدن در عالم اموات به معنی فرود آمدن در یک مکان سکوت ، به عبارتی فرود آمدن در پوچی و نیستی . به بیان دیگر سخن از یک سکوت منفی است . انسان در طول تاریخ امکانات زیادی مهیا کرده است تا به خیال خود این سکوت غیر قابل تحمل را پر کند. از اعتقاد به تناسخ گرفته تا New|age (عصر جدید). او بدین وسیله می کوشد از مواجهه با این سکوت نگران کننده و پراضطراب پرهیزکند. شاید سخن از یک سکوت وجودی باشد! به هر صورت انسان سر و صداها و آیین های زیادی را اختراع کرد تا این سکوتها را پر کند. ما همین مساله را در مزمور بیست و دو ملاحظه می کنیم ، در عبارتی که فریاد مسیح مصلوب را اخبارکرد:"ای خدای من ، ای خدای من ، چرا مرا ترک کرده ای و از نجات من و سخنان فریادم دور هستی ؟"(مزمور 1:22". یعنی چرا سکوت می کنی ، ای خدای من ، من فریاد می کنم و تو جواب نمی دهی .از نظر ما مسیحیان ، از زمانی که مسیح آمد، مرد و زنده شد، آن مکان دیگر مکان سکوت نیست بلکه کلمه خدا درآن ساکن است ، به عبارتی مسیح در آن ساکن است . مردن برای من به معنی فرود آمدن در یک سکوت نیست بلکه به معنی صعود به سوی کلمه خدا است . مردن یعنی ملاقات با مسیح ، به طوری که می توانیم بگوییم :"ما می دانیم به کجامی رویم ، ما به خانه پدر می رویم ، مکانی که کلمه خدا در آن ساکن است ." اگر این سکوت برای مردم عهد باستان اضطراب آور بود، از نظر یک مسیحی مشکل حل شده است . در فراسو دیگر نمی توان از سکوت صحبت کرد، زیراعیسی در آن مکان ساکن است و منتظر من است . امیدوارم که این مساله برای هر کدام از ما کاملا باز شده باشد.خداوند این سکوت را پر کرد.ما درباره سکوتهای دیگری که به زندگی مسیحی ما مربوط می شوند سخن خواهیم گفت . درست است که سخن ازسکوت است ، ولی سکوت داریم تا سکوت . حال وارد مبحث کشمکش درونی می شویم . 2 - خانواده دوم کلمات به سکوتهای نبوتی و مهیاکننده مربوط می شود. این سکوت ها نویدبخش انفجاری اززندگی و مقدمه یک احیاء هستند. این سکوت ها به یک رودخانه زیرزمینی و مخفی که در دل بیابان پنهان است وگاه گاهی می جوشد و در واحه ای جاری می شود شباهت دارد. این سکوتها را شاید بتوان به سکوت یک رهبر ارکسترنیز تشبیه کرد. اگر برای دیدن یک ارکستر رفته باشید حتما متوجه شده اید که هر نوازنده ، چه روی سکو و چه در گودال آلت موسیقی خود را آزمایش می کنند، آنگاه در یک لحظه رهبر با چوب رهبری سه ضربه ملایم می زند. آن موقع چه اتفاقی می افتد؟ سکوت ارکستر و سالن را در بر می گیرد، نوعی سکوت مقدس برقرار می شود. این سکوتی که فضا راآکنده می کند یک سکوت مرگبار نیست بلکه سکوتی است که نویدبخش زندگی و حرکت است . گویی این سکوت می خواهد بگوید:"هم اکنون آنچه که به خاطرش آمده و پول خرج کرده ای شروع می شود، گوش خود را فرا دار و قلب و چشمهای خود را باز کن ، نمایش شروع می شود." و من در این سکوتی که حامل حیات است منتظر آن هستم که زندگی ظاهر شود. بله سخن از سکوتی است که نویدبخش حیات است ! اگر چه این سکوتها کمابیش طولانی هستندولی پیش از آن سکوتها سخن بود و همگام با این سکوتها نیز سخن است . خدا سخن می گوید، آنگاه سکوت همه جارا فرا می گیرد. شاید سکوت ایمان و توکل در میان باشد، این سکوت به من می گوید: منتظر بمان ."خوب است که انسان امیدوار باشد و با سکوت انتظار نجات خداوند را بکشد."(مراثی ارمیا 26:3). از قرار معلوم این سکوت چهارصد سال به طول انجامید، بین ملاکی و متی ، بین وعده ظهور خدا و تحقق این وعده . و یک روز یوحنای تعمیددهنده در بیابان سه ضربه به آب زد و کلمه از راه رسید، یعنی انتظار چهارصد ساله به سر رسید.سکوت عیسی در برابر داورانش ، سکوتی که بر سخن مقدم است و دنباله سخن نیز است . سکوت ابراهیم هم است . من ابراهیم را بسیار دوست دارم . او مردی است که خدا با وی سخن گفت ، مردی که به حرکت درآمد، مردی که با این سکوتها در زندگی خود روبررو شد، ابراهیم دوست خدا. او کسی است که جرات کرد به جهت یافتن خویش بیرون بیاید. او را سخنی به حرکت واداشت ، او بیرون آمد...تا با سکوتها روبرو شود. می دانید که ابراهیم به خاطر این سکوتها دچار مشکل شد. او کوشید این سکوتها را پر کند، زیرا هنوز دارای نگرشهایی بود که باید عوض می شدند، راه هنوز به پایان نرسیده بود. ابراهیم باید با کشمکش درونی خود روبررو می شد. ابراهیم به خیال خودش توانست این سکوتها را با اعمال انسانی خود پر کند. پاسخ های او به این سکوت پرسش گرانه و تحمل ناپذیر عبارت بودند از هاجر واسماعیل و مانند آن . بیست و پنج سال سکوت ! از نظر ابراهیم این مدت بسیار طولانی بود... او در صندلی خود بی صبرانه منتظر بود تا ارکستر شروع به نواختن بکند. با این وجود او پدر ایمانداران خوانده می شود، زیرا به نظر من ابراهیم در کوه موریا اشتباهات خود را جبران کرد (پیدایش 22).داستان موریا فوق العاده است . سکوت موریا نیز شگرف است . ابراهیم می دانست که خدا به شکلی وعده زنده شدن پسرش را به او داده بود، ولی این را نیز می دانست که باید اطاعت و حرکت کند. در این روزهایی که او در راه موریا است - در رابطه با قلبهای حساس باید اشاره کرد که اسحاق دیگر بچه نیست بلکه حداقل سی سال دارد -پسرش ، خادمش ، الاغش و چوب قربانی در کنارش هستند. شاید به غیر از الاغ همه سوالاتی دارند. آنها همچنان به سوی موریا حرکت می کنند. ای پدر قربانی کجاست ؟ ما هم چوب داریم هم آتش ، اما از قربانی خبری نیست ؟ ابراهیم نیز با خودش درگیر بود. او همانند اشعیاء در قلب خود فریاد کرد که :ای کاش آسمانها را می شکافتی و پاره می کردی .اگر ابراهیم سخن تشویق آمیزی دریافت کرده بود، اگر پلاکاردهایی در راه نصب می شد تا مشوق او باشند این کشمکش ...در زندگی ابراهیم رخ نمی داد، کشمکشی که مربوط به سکوت خدا در زندگی او بود. با این وجود در خلال این کشمکش و در مواجهه با این سکوت غیر قابل تحمل و وحشتناک ، ولی توام با سخن است که ابراهیم ، ابراهیم دیگری شد. او زمانی که به بالای کوه رسید عوض شد. او دوست خدا شد.ابراهیم دریافت که سکوت به معنی عدم حضور نیست ، او درک کرد که سکوت بدین معنی نیست که خدابی علاقه شده و از او دست کشیده است ، او فهمید که سکوت به معنی تنش و تبدیل زندگی است :"خوب است که انسان امیدوار باشد و با سکوت انتظار نجات خداوند را بکشد."(مراثی ارمیا 26:3). مزمور سی و هفت می گوید:"سکوت کن و به او امیدوار باش ".سکوتی توام با سخنان ، سکوت سینا چنین سکوتی است . شما حتما متوجه شده اید که منظور من چیست .داستان سینا داستان بسیار آموزنده ای است . موسی بالای کوه می رود تا کلام را دریافت کند. قوم به خاطر این کلام بودکه به اینجا آمد. سخن از دو برادر است ، موسی و هارون . بنهوفر (Bonhoeffer) الهیدان معروف آلمانی می گوید که من این دو برادر هستم . این دو برادر نمونه ای از کشمکش ها و تنش های درونی من هستند.در حالی که موسی به بالای کوه می رود تا کلام را دریافت کند، هارون در پایین به همراه قوم منتظر کلام است . چهل روز سکوت ، مدت طولانی ای است ، لااقل برای قومی که از مصر بیرون آمد. قومی که همواره مشغول کار و تولیدورقابت بود. فلسفه این قوم محدود به کار بود. او باید کار می کرد، کاری می کرد، این قوم نمی توانست دست روی دست بگذارد و اجازه دهد این کشمکش درونی تبدیلش کند. قوم احساس می کند که باید کاری بکند، پس چه کار می کند؟قوم یک گوساله طلایی می سازد. او در واقع تصویری را بازسازی می کند که در مصر دیده بود، یعنی تصویر گاو آپیس .قوم با چه چیزی گوساله طلایی خود را می سازد؟ آنها با جواهرات خود این کار را می کنند، ولی با کدام دسته ازجواهرات ؟آنها تنها با گوشواره های خود برای این کار استفاده می کنند. گویی می خواهند بگویند: گوش های خود راببندیم تا این سکوت را نشنویم و تصویری در جلوی خود بسازیم که پاسخی باشد بر کشمکشی که سکوت خدا بر ماتحمیل می کند. بدتر از آن این است که قوم مدعی آن هستند که این گوساله طلایی پاسخ خدا است . هارون پیشنهادمی کند که جشن بگیرند، آنها به عیش و نوش خود مشغول می شوند... و سرانجام موسی با لوح های شریعت از کوه پایین می آید - شما بقیه داستان را می دانید (خروج 32).هر بار که منتظر کلام موعود خدا نیستم ، هر بار که منتظر کلامی از اعلی نیستم ، هر بار که تسلیم فشارهای آنی ولحظه ای می شوم و پاسخ به نیازهای لحظه ای را به مسائل اساسی ترجیح می دهم ، هر بار به تصاویری که در خود دارم ،اگر چه کتاب مقدسی و مسیحی باشند، اعتماد می کنم و منتظر نجات خدا نمی شوم و برای کلام خدا انتظار نمی کشم ،ممکن است یک گوساله طلایی برای خود درست کنم . از آنجا که ما کتاب مقدس را می شناسیم و حتی کتاب هایی هم وجود دارند که برای هر مشکلی آیه ارایه می دهند، برای سکوت جایی قائل نمی شویم .من ممکن است برای پر کردن این سکوت پاسخ های شخصی خود را داشته باشم ، پاسخهایی که از قلب و مغزم ناشی می شوند. در اینجا می خواهم توجه شما را به وسوسه بزرگی که همه ما در معرض آن قرار داریم ، جلب کنم ، ماوسوسه می شویم سکوتهای خود را با کلماتی که کلمه نیستند پر کنیم ، لذا با این راههای فرار مانع می شویم تاکشمکشی را که پیش روی ما قرار دارد تجربه کنیم و تبدیل شده از آن بیرون آییم . همچنین ممکن است وسوسه شویم تا با ارائه پاسخ های خود به دیگران مانع از آن شویم که آنان کشمکش خود را تجربه کنند - زیرا سکوتی که دیگران تجربه می کنند مرا آزار می دهد.من خیلی دوست دارم به عنوان مسیحی ، فرزند و حامل کلام ، حرف بناکننده ای برای همه داشته باشم ، به عبارتی پاسخی داشته باشم . من خیلی دوست دارم بتوانم بگویم :"ای برادر، ای خواهر، پیغام خدا برای تو از این قرار است ."ولی در این صورت من نوعی خدا می شوم :"شما مانند خدا خواهید بود." آیا همین که دوست داریم فردی باشیم که برای همه حرف داشته باشیم یک وسوسه نیست ؟ درحالی که ما باید با فروتنی کلام را بپذیریم و بگوییم :"من نمی دانم ، باید منتظر ماند. من می توانم ایمان تو را تایید کنم ، می توانم تو را تشویق کنم ، می توانم در این لحظات در کنارتو باشم ، اما محدودیت خودم را نیز باید بپذیرم ، محدودیتی که در دانش وجود دارد، باید همانند موسی انتظار کلام رابکشم بدون اینکه احساس گناه بکنم .زمانهای سکوت امری طبیعی هستند. در این لحظات است که زندگی ما مبدل می شود. ما باید یاد بگیریم انسانی باشیم که منتظر شنیدن کلام خدا است نه اینکه خدایی باشیم برای سایر انسانها.3- خانواده سومی که سکوت را تداعی می کند با بقیه متفاوت است . در اینجا سخن از سکوت خنثی ، سکوت عدم تحرک و سکوت تقدیر است . این موضوع ما را به یاد پیدایش باب یک می اندازد:"شام شد (سکوت شب ) صبح شد." سکوت مابین شام و صبح یا سکوت تقدیر، سکوتی که راجع به آن توضیح داده نمی شود. سکوت دنیای رازآلودخدا که انسان در آن جایی ندارد.برای روشنتر شدن موضوع مثالی می زنم . شاید شما سوار هواپیما شده باشید، ولی کمتر کسی می تواند اجازه ورود به برج مراقبت فرودگاه را داشته باشد، جایی که مسیر حرکت هواپیماها به هنگام پرواز یا فرودشان تعیین می شود. به ما اجازه وارد شدن به محلی که این حرکت ها تعیین می شوند داده نمی شود. به ما گفته نمی شود که چرا،کی و چگونه هواپیماها از آنجا هدایت می شوند. ما تنها چیزی که می دانیم ، این است که آنجا محل کنترل پروازها است - یعنی همه چیز در جایی تعیین می شود که ما به آن دسترسی نداریم - اگر هم به آنجا برویم ، چیز زیادی سردرنمی آوریم . فقط افراد داخل برج مراقبت هستند که از علل و چگونگی فرود و پرواز هر هواپیما مطلع هستند، چراها وتوضیحاتی در مورد مسیر حرکت هر کدام آنها در برج مراقب وجود دارد. ما به عنوان انسان باید بپذیریم که حق ورودبه برج مراقبت آسمانی را نداریم ، به ما عطا نشده تا از همه چیز سر در بیاوریم و علل اولیه همه چیز را بفهمیم . مانمی دانیم فلانی چرا مرده است ، چرا این تصادف اتفاق افتاد، چرا این جدایی ایجاد شد و چرا این گذرها از بیابان درزندگی من ؟ من اعتقاد دارم زمانی که با سکوت خدا مواجه می شویم ، سکوتی که در زمان سختی به ما تحمیل می کند،الزاما نباید احساس گناه یا یاس بکنیم . بهتر است فکرهایی از این قبیل را که :"اگر مسیحیان بهتری بودیم و به خداوندنزدیکتر، او همه اسرار خود را به ما بازگو می کرد." کنار بگذاریم . این دنیای سکوت ، انسانی را که به جهت احساس امنیت نیاز به درک مسائل دارد آزار می دهد. این سکوت عقل انسان را به چالش می طلبد. انسان در مواجهه با سکوت خدای بی انتها به محدودیت خود و نوع بشر پی می برد. در آنجا است که فضایی برای تجلی ایمان به خدا به وجودمی آید. نیچه فیلسوف معروف می گوید:"اگر چراها را بدانم ، همه چگونه ها را می توانم تحمل کنم ." این سکوت ما را هرچه بیشتر به ایمان به حاکمیت خدا در زندگیمان دعوت می کند. در اینجا ایمان از ما دعوت می کند بپذیریم که شب ،ظلمت نیست و سکوت به مفهوم طرد شدن یا عدم حضور خدا در زندگی ما نیست . ایوب بر خلاف ابراهیم پاسخی نمی یابد، او هیچ وعده و قولی از جانب خدا دریافت نمی کند. حوادث وحشتناکی همانند مرگ عزیزان ، بیماری و رنج او را احاطه می کند، او با سکوتی دردناک روبرو می شود. دسته ای از مفسران معتقدند که این سکوت چهل سال طول کشید. گذشته از این ایوب ناگزیر است با سخنان غیر موجه دوستان نیز دسته و پنجه نرم کند. آنها می کوشیدند باپاسخهای ظاهرا منطقی خود این سکوت را بشکنند. ایوب به آنها گفت :"چه بهتر بود که سکوت می کردید." و چه صحبتهایی که درباره ایوب های زمانه نمی شود. چه سخنان بی پایه ای که اغلب از ترسی که سکوت ایجاد می کند وهمچنین از ترس روبرو شدن با خویشتن ناشی می شوند. ابراهیم بعد از آزمایش سکوت ، دلبند خود را باز یافت ، درحالیکه ایوب بعد از تحمل آزمایش دلبندان خود را باز نمی یابد. درست است که خدا فرزندان دیگری به او می بخشد،ولی ما می دانیم که یک فرزند هرگز نمی تواند به طور صد در صد جای فرزند دیگری را بگیرد، به عبارتی هر گلی بویی دارد. ایوب داغ سکوت را تا به آخر متحمل شد، با این حال کتاب مقدس به ما می گوید که ایوب در این تجربه گناه نکرد.ایوب در مقابل سکوت الهی ساکت نمی ماند. او حرف می زند، فریاد می کند، خشم خود را ابراز می کند و ازسیاه بختی خود به خدا می گوید. ایوب یاد می گیرد که نمی توان از همه چیز خدا سر در آورد. او در این تجربه درمی یابد که خدا به تصویری که خودش ایجاد کرده است محدود نمی شود. ما در سکوت ها وکشمکش های درونی خویش اغلب آرامش الهی که مافوق فهم (بشر) است را تجربه می کنیم ، در شب سکوت ، همان سکوتی که Jean|de|la|croix از آن یاد می کند. ایوب می گوید:"و من می دانم که ولی (فدیه دهنده ) من زنده است ، و[در ایام |]آخر، بر زمین خواهد برخاست ."(ایوب 25:16). سکوت های خدا در زندگی ما کشمکش درونی به وجودمی آورند. اگر چه این سکوت ها برای ما که در جامعه ارتباطات زندگی می کنیم کمتر قابل تحمل است ، اما ما معتقدیم که سکوت خدا به مفهوم عدم حضور خدا نیست . کشمکشی که خدا ما را در آن قرار می دهد، زمانی برای یک تحول عمیق شخصی است . این مساله را با سکوتی که مسیح بر صلیب تجربه کرد خاتمه می دهیم . به یاد داشته باشیم که اواین سه نوع سکوت را تجربه کرد. او این سکوت ها را تجربه کرد تا ما نیز در سکوت های خود تنها نباشیم بلکه او در کنارما قرار بگیرد.
پیغامی از کشیش ژاک پوژول |
| ساعت ۱٢:٢۱ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٤ |
|
نامه چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین دخترم، این جا شب است. یک شب نوئل، در قلعه کوچک من همه این سپاهیان بی سلاح خفته اند و برادر و خواهرت و حتی مادرت. به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خقته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن ، به این اتاق پیش از مرگ برسانم. من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشم خانه من دور کنند. تصویر تو آنجا روی میز هم هست. تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست.اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه تاتر شانزه لیزه هنر نمایی می کنی! این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی ، آهنگ قدم هایت را می شنوم و در آن ظلمات زمستانی ، برق ستارگان چشمانت را می بینم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه ، نقش آن شاهدخت ایرانی ست که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان. ستاره باش و بدرخش، اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران ، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هوشیاری داد، در گوشه ای بنشین و نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرادار.من پدر توهستم ژرالدین. من چارلی چاپلین هستم. وقتی بچه بودی شب های دراز بر بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم. قصه زیبای خفته در جنگل، قصه اژدهای بیدار در صحرا. خواب که به چشمانم می امد طغنه اش می زدم. و می گفتمش برو در رویای خفته ام. رویا می دیدم ژرالدین. رویای فردای تو. رویای امروز تو. دختری می دیدم پری روی ، فرشته ای می دیدم در آسمان که می رقصید و می شنیدم تماشاگران که می گفتند دختره را می بینی ؟! این دختر همان دلقک پیره! اسمش یادته؟چارلی؟ آره من چارلی هستم! من دلقک پیری بیش نیستم! امروز نوبت توست. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی. این رقص ها و بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو! آنجا هم برو! اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد. من یکی از اینان بودم ژرالدین! در آن شب ها، در آن شبهای افسانه ای کودکی که تو با لالایی قصه های من به خواب می رفتی، من باز بیدار می ماندم. در چهره تو می نگریستم. ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم :چارلی! آیا این بچه گربه تو را نخواهد شناخت؟ تو مرا نمی شناسی ژرالدین! در آن شب های دور ، قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم. این داستانی شنیدنی ست. داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد بی خانمانی را کشیده ام. و از این ها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ، اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی ان را می خشکاند احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد. داستان من به کار تو نمی آید. از تو حرف بزنیم. به دنبال نام تو نام من هست، چاپلین! با همین نام چهل سال بیشتر، مردم روی زمین را خندانده ام و بیشتر از آنچه انها خندیده اند خود گریسته ام، ژرالدین! در دنیایی که تو زندگی می کنی ، تنها رقص و موسقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تاتر بیرو ن می آیی ، آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن. اما حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را هم بپرس. و اگر زنش آبستن بود و اگر پولی هم برای خرید لباسهای بچه اش نداشت، پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! به نماینده خودم در بانک پاریس دستور دادهام، فقط این نوع خرج های تو را بی چون و چرا قبول کند. اما برا ی خرج های دیگرت باید صورت حساب بفرستی.گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن. و دست کم روزی یک بار با خود بگو:« من هم یکی از آنان هستم.» بله تو یکی از آنان هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم . از قرن ها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است. در آنجا رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید. زیباتر از تو. چالاک تر از تو. و مغرور تر از تو. آنجا از نور کور کننده نور افکن های تاتر شانزه لیزه خبری نیست. نور افکن رقاصان کولی ، تنها نور ماه است. نگاه کن. خوب نگاه کن. آیا بهتر از تو نمی رقصند؟! اعتراف کن دخترم! همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد. بهتر از تو می زند . و این را بدان که در خانواده چارلی ، هرگز کسی آن قدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار ورد سن ناسزایی بگوید . من خواهم مرد و تو خواهی زیست. امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی. همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم. هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر. اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست. این باید مال یک گمنامی باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. جست و جویی لازم نیست این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان ، خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک می زیسته ام. و همیشه و هر لحظه به خاطر بنر بازانی که از ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام. اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار، بیشتر از بند بازان روی ریسمان سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گران بهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب این الماس بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یک دل باش. به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من می شناسد. او برای تعریف یک دلی شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است. این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی بدن تو را نمی پوشاند. به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت. و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت. اما هیچ کس و هیچ چیز دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد که دختری ، ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیر مردم و شاید حرف های خنده آور می زنم. اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری . بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد. مال دوران پوشیدگی . نترس ! این ده سال تو را پیر نخواهد کرد. به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها می شود.می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگ جاودانی بایکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم.من از کودکان مطیع خوشم نمی آید.با این همه پیش از آنکه اشک های منِ این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم. امشب شب نوئل است. شب معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. چارلی دیگر پیر شده است.ژرالدین! دیر یا زود باید به جای آن جامه های رقص، روزی هم لباس عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی. من حاضر به زحمت تو نیستم. تنها گاهگاهی چهره خود را در آیینهای نگاه کن. آنجا مرا نیز خواهی دید. خون من در رگ های توست. و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگ های من می خشکد، چارلی را ، پدرت را، فراموش نکنی. من فرشته نبودم. اما تا آنجا که در توان من بود، تلاش کردم تا آدم باشم. تو نیز تلاش کن که حقیقتا آدم باشی. رویت را می بوسم.سوییس. دومین ساعت از 8767 ساعت سال 1963 |
| ساعت ٩:۳۱ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۱ |
|
من با زمان قرار همزیسیتی مسالمت آمیزی گذاشته ام
که نه من از او فرار کنم و نه او مرا دنبال کند بالاخره روزی به هم خواهیم رسید
|
| ساعت ۱:۱٩ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۸ |
|
ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشکلات!ای مونس و مامن و یاورم در کنج عزلت و تنهایی و بی کسی!ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره ی اندوه و غربت و خستگی!ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت بی انتهای تو!............ .. تو پناهگاه منی!تو کهف منی!تو مامن منی!وقتی که راه ها و مذهب ها با همه ی فراخی شان مرا به عجز می کشانند و زمین با همه ی وسعتش بر من تنگی می کند و ....................... ... اگرنبود رحمت تو بی تردید من از هلاک شدگان بودم.و اگر نبود محبت تو بی شک سقوط و نا بودی تنها پیشروی من میشد............. ... ای زنده!ای معنای حیات! زمانی که هیچ زنده ای در وجود نبوده است............. ... ای آنکه :با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد.و من با بدی ها و عصیانم در مقابلش ظاهر شدم............. .. . ای آنکه:در بیماری خواندمش و شفایم داد.در جهل خواندمش و شناختم عنایت کرد.در تنهایی صدایش کردم و جمعیتم بخشید.در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند.در فقر خواستمش و غنایم بخشید........... من آنم که بدی کردم ... من آنم که گناه کردم.من آنم که به بدی همت گماشتم.من آنم که در جهالت غوطه ور شدم.من آنم که غفلت کردم.من آنم که پیمان بستم و شکستم.من آنم که بد عهدی کردم .....و ....... اکنون باز گشته ام.باز آمده ام با کوله باری از گناه و اقرار به گناه.پس تو در گذر ای خدای من!ببخش ای آنکه گناه بندگان به او زیان نمی رساند.ای آنکه از طاعت خلایق بی نیاز است و با یاری و پشتیبانی و رحمتش مردمان را به انجام کارها ی خوب توفیق می دهد............. ... معبود من!اینک من پیش روی توام و در میان دست های تو.آقای من!بال گسترده و پر شکسته و خوار و دلتنگ و حقیر.نه عذری دارم که بیاورم نه توانی که یاری بطلبم.نه ریسمانی که بدان بیاویزم.و نه دلیل و برهانی که بدان متوسل شومچه می توانم بکنم؟ وقتی که این کوله بار زشتی و گناه با من است ؟!انکار؟!چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعی دارد وقتی که همه ی اعضا و جوارحم به آنچه کرده ام گواهی می دهند؟ ............ .. خدای من!خواندمت پاسخم گفتی.از تو خواستم عطایم کردی.به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی.به تو تکیه کردم نجاتم دادی.به تو پناه آوردم کفایتم کردی.خدایا!از خیمه گاه رحمتت بیرونمان مکن. از آستان مهرت نومیدمان مساز.آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان.از درگاه خویشت ما را مران............. .... ای خدای مهربان!بر من روزی حلالت را وسعت ببخش.و جسم و دینم را سلامت بدار.و خوف و وحشتم را به آرامش و امنیت مبدل کن.و از آتش جهنم رهایم ساز............. .... خدای من!اگر آنچه از تو خواسته ام عنایتم فرمایی , محرومیت از غیر از آن زیان نداردو اگر عطا نکنی هر چه عطا جز آن منفعت ندارد.یا رب! یا رب! یا رب!............ .... خدای من!این منم و پستی و فرو مایگی ام.و این تویی با بزرگی و کرامتت.از من این می سزد و از تو آن ............ ............" چگونه ممکن است به ورطه ی نومیدی بیافتم در حالی که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی.......... خدای من! عظیمی که من بدان مبتلایم!تو چقدر با من مهربانی با این جهالت درگذرنده و بخشنده ای با این همه کار بد که من می کنم و این همه زشتی کردار که من دارم........... خدای من!تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام....... تو که اینقدر دلسوز منی! ........... خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟تو کی غایب بوده ای که حضورت نشانه بخواهد؟تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟...... کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.کور باد نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد.بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.و زیانکار باد سودای بنده ای که از عشق تو نصیب ندارد....... خدای من!مرا از سیطره ی ذلت بار نفس نجات ده و پیش ازآنکه خاک گور بر اندامم بنشیند از شک وشرک رهایی ام بخش....... خدای من!چگونه نا امید باشم در حالی که تو امید منی!چگونه سستی بگیرم ,چگونه خواری پذیرم که تو تکیه گاه منی!ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش چنان تجلی کرده ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده. یا رب! یا رب! یا رب! این مناجات که من خیلی دوسش دارم از وبلاگ یکی از دوستانه امیدوارم شما هم خوشتون بیاد اربعین بر همه تسلیت التماس دعا |
| ساعت ۱۱:٠٠ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱ |
|
متاسفانه %80 ازدواجها از انگیزه های غلط و خود خواهانه
نشات میگیرند توجه کنید: 1- فشار اطرافیان: تـاثیراتی است که دوستان،خانواده،جـامـعـه و حتی عقاید شما بر شما تحـــمیـــل مـی کنند. پیامی که مضمون آن اینچنین است: "تو باید در یک رابـطه بـا جــنس مخــــالف خود باشی و یا حتما ازدواج کنی، اگر رابــطه نداشته باشی و یا ازدواج نکرده باشی حتما عیبی در تـو وجــود دارد." در جــامعه فـــشار زیادی به افراد مجرد تـحمـــیل میگردد اما دیگر زمان آن فرا رسیده است که آنها را بـه حـــــال خود رها کنیم و بیاموزیم که تجرد آنها را درک کــرده و ارج نـهـــیم. هر فردی مختار است مجرد بماند و یا ازدواج کند. 2- رهایی از تنهایی و افسردگی: بسیاری از افراد تنها به این خاطر که تنها هستند( و یا از تنها ماندن هراس دارند) و یا مایوس میباشند تن به ازدواج میدهند. آنها تصور میکنند که ازدواج مشکل آنها را مرتفع میکند. اما در این شرایط معمولا فرد قادر به یک گزینش صحیح نمیباشد و احتمال آنکه فرد با شخص نامناسبی ازدواج کند زیاد است. یک انسان ناامید و تنها پس از ازدواج نیز تنها خواهد ماند. برخی افراد تا آن حد از لحاظ عاطفی تهی میباشند که امیدی به یک ازدواج موفق با هیچ فردی را احتمال نمیدهند. در نهایت نیز اینگونه افراد گرفتار روابط محنت زا و غم انگیزی میشوند. 3- عطش جنسی: برخی افراد آنقدر غرق در غرایض جنسی خود میبانشد که جز روابط جنسی به چیزی دیگری نمی اندیشند. آنها رابطه جنسی را به یک رابطه صمیمانه و دراز مدت ترجیح میدهند. این گونه افراد تنها بدنبال یک همخوابه میباشند تا یک همسر خوب. اینگونه ازدواجها نیز پس از مدتی به سردی گراییده و از هم میپاشد. این انگیزه معمولا در مردان مشاهده میشود و تعداد آنها هم کم نیست. 4- گریختن از واقعیات زندگی خود: بسیاری از افراد ازدواج میکنند نه به این خاطر که شخص مناسبی را برای ازدواج یافته اند، بلکه به جهت آنکه عذری برای دوری گزیدن از مشکلات و واقعیات زندگی خود تراشیده باشند. زندگی اینگونه افراد عاری از شور و اشتیاق و هدف مشخص میباشد. اما جای آنکه راه حل را درون خودشان بیابند ازدواج کرده و تصور میکنند با ورود فرد دیگری در زندگیشان، زندگی آنها نیز از سکون و کسالت آوری بیرون خواهد آمد. 5- گریختن از رشد و بالندگی: اینگونه افراد تنها به این منظور ازدواج میکنند که فرد دیگری مسئولیت مراقبت از انها را به عهده گیرد. اینگونه افراد معمولا از لحاظ عاطفی به شریک خود وابسته میشوند. اینگوه ازدواجها در موارد زیر نمود بیشتری دارند: · ازدواجهایی که اختلاف سنی فاحشی میان دو فرد وجود دارد. · در ازدواجهایی که اختلاف فاحشی در قدرت مالی و یا موفقیت شغلی دو فرد وجود دارد. · ازدواجهایی که مغایرت محسوسی در سبک زندگی دو فرد وجود دارد. 6- احساس گناه: برخی افراد که پیش از ازدواج با فردی رابطه دراز مدت داشته اند تن به ازدواج با فرد میدهند به این خاطر که از ترک کردن شریک خود هراس دارند که پس از رفتن آنها چه بر سر شریکشان خواهد آمد. همچنین احساس گناه میکنند زیرا که تصور میکنند آنطور که باید و شاید رفتار پسندیده ای نسبت به شریک خود نداشته اند و یا متقابلا لطفهایی که شریکشان در حق آنها روا داشته را جبران نکرده اند. هنگامی که فرد از روی احساس گناه و عذاب وجدان و نه از روی عشق واقعی تن به ازدواج با فردی دیگر میدهد ثمری جز ناکامی و نابودی هر دو فرد در پی نخواهد داشت. 7- پر کردن خلاء احساسی و معنوی: اینگونه افراد دارای حس پوچی و بی ارزشی میباشند و میخواهند توسط فرد دیگری خلاء وجودی خود را به گونه ای پر کنند اما باید آگاه باشند که هر میزان هم که فرد مقابلشان آنها را دوشت داشته باشد قادر به پر کردن خلاء های زندگی آنها نمیباشد. 8- پذیرش اجتماعی: جامعه به افراد مجرد به چشم یک انسان متهم مینگرد. این جمله را در درب ورودی بسیاری از رستورانها و یا مراکز دیگر زیاد دیده اید: "ورود افراد مجرد ممنوع" و یا بسیار از موسسات و ادارات افراد مجرد را به استخدام خود در نمیاورند. بنابراین ازدواج انگیزه ای میگردد برای جوانان تا در جامعه مورد پذیرش قرار گیریند. 9- تامین مخارج زندگی: اینگونه ازدواجها در زنان بیشتر به چشم میخورد که به منظور تامین نیازهایشان با مرد ثروتمندی تن به ازدواج میدهند. 10- اعتماد بنفس پایین: برخی افراد با نخستین فردی که به آنان پیشنهاد ازدواج میدهد میپذیرند و ازدواج میکنند. اینگونه افراد به لحاظ اعتماد بنفس پایینشان میپندارند قابل دوست داشتن نبوده و یا ارزش، زیبایی، محاسن و هنر کافی در خود سراغ ندارند که فردی شیفته آنان گردد. آنان از ترس آنکه نکند فرد دیگری آنان را نپسندد و شاید این آخرین فرصتی باشد که در زندگی برایشان ایجاد گشته، شتابزده تن به ازدواج میدهند.(مانند دخترانی که خیلی زود ازدواج میکنند) 11- اخذ تابعیت کشور دیگر: اینگونه افراد برای اخذ تابعیت کشور خاصی تن به ازدواج میدهند که یک ازدواج مصلحتی محسوب میگردد. 12- بی ارزش شمردن ارزش خود: اینگونه طرز تفکر در زنان به چشم میخورد. اینگونه زنان و یا دختران چنین میپندارند که وظیفه یک فرد تامین مخارج معیشتی و وظیفه یک زن تنها برآورده ساختن نیازهای جنسی مرد میباشد. آنها ارزش زن را در سطح یک همخوابه صرف میدانند. یکی از عللی که دختران جوان با مردان مسن ازدواج میکنند همین مسئله میباشد. به خاطر داشته باشید که بهترین سن ازدواج بر اساس مطالعات 32 سال میباشد. بنابراین عجله نکنید و با دید گشوده شریک زندگی خود را برگزینید. همچنین سعی کنید پیش از بچه دار شدن حداقل 2 سال از ازدواج شما گذشته باشد تا رابطه شما با فرد مقابل به ثبات مطمئنی رسیده باشد. |




